سیری در عالم برزخ

شهود صورت حسد در برزخ

یکی از صورتهایی که در برزخ برای فرد پاهر می شود، صورت حسد است.

خدای متعال به پیامبر اکرم دستور می دهد که از شرّ حاسدان به خدا پناه برد و بگوید: «به خدا پناه می برم از شرّ حسود هنگامی که حسد بورزد: «وَ مِنْ شَرّ حاسِدٍ إِذا حَسَدَ.»[1]

از این آیه روشن می شود که یکی از عمده ترین عوامل تخریب و فساد در جهان، تخریب و فسادی است که از حسودان سرچشمه می گیرد.

امام خمینی می فرماید: «بدان که حسد یکى از امراض مهلکه ی قلبیه است و امراض کثیره ی قلبیه و کبر و مفاسد اعمالى که هر یک از موبقات است و براى هلاک انسان سببى مستقل است، از آن زاییده می شود و ما به ذکر بعضى از آنها می پردازیم.»[2]

امام صادق علیه السلام می فرماید:

«آفَةُ الدّینِ الْحَسَدُ وَ الْعُجْبُ وَ الْفَخْرُ»[3] آفت دین رشک برى و خود بینى و فخر فروشى است.

از امام باقر نیز روایت شده است که فرمود:

«إِنَ الرّجُلَ لَیَأْتِی بِأَیّ بَادِرَةٍ فَیَکْفُرُ وَ إِنّ الْحَسَدَ لَیَأْکُلُ الْإِیمَانَ کَمَا تَأْکُلُ النّارُ الْحَطَبَ»[4] همانا مرد با هر لغزش فعلى یا زبانى که در غضب از او صادر شود می آید، پس آمرزیده شود و همانا حسد هر آینه ایمان را می خورد، چنانچه آتش هیزم را می خورد.

معلوم می شود که ایمان نورى است الهى که قلب را مورد تجلیات الهی قرار می دهد... این نور معنوى و این بارقه ی الهیه که قلب را وسیع تر از جمیع موجودات قرار می دهد، با آن تنگى و تاریکى که در قلب از کدورتِ این رذیله پیدا می شود، منافات دارد. این صفت خبیث و زشت چنان قلب را گرفته و تنگ می کند که آثار آن در تمام مملکت باطن و ظاهر پیدا میشود، قلب محزون و افسرده شده، سینه گرفته و تنگ میگردد و چهره عبوس و چین در چین میشود. البته این حالت، نور ایمان را باطل می کند و قلب انسانى را می راند و هر قدر قوّت پیدا کند، نور ایمان رو به ضعف می گذارد. حسد آفت ایمان است و آن را می خورد، آن سان که هیزم آتش را می خورد. صورت برزخى حسد، فشار و ظلمت قبر است و تنگى و فراخى قبر هم تابع انشراح صدر و عدم آن است؛ پس بر انسان عاقل لازم است که دامن همت به کمر زند و خود را از این ننگ و ایمان خود را از این آتش سوزان و آفت سخت نجات دهد و خود را از فشار فکر و تنگى قلب در این عالم که خود عذابى است دائمى و از فشارها و ظلمت های قبر و عالم برزخ و غضب خداوند تعالى رهایى دهد.[5]

 


[1]. فلق / 5.

[2]. چهل حدیث، ص108.

[3]. الکافی، ج2، ص307.

[4]. همان، ص306.

[5]. چهل حدیث، ص110.