حکومت اسلامی

حاکم جامعه اسلامی باید ویژگی ها و شرائط خاصی داشته باشد و اینگونه نیست که هر فردی را بتوان به عنوان حاکم  و یا رهبر انتخاب نمود. در ابتدا ویژگی های شخصیتی حاکم بیان می شود.

بررسی شخصیت حاکم

اصولا جامعه بشری مواجه با دو چیز متضادّ است که هر یک دیگری را تهدید می ­کند:

1)       رشد و ترقی و تعالی آن جامعه

2)       انحطاط و سقوط از ارزش­های آن

دلیلش آن است که در وجود انسان انواع غرائز وجود دارد؛ همچون غریزه حبّ به مال و ریاست و غریزه سلطه طلبی و برتری جویی که آدمی را به ضدّ ارزش و پستی می­ کشاند.

مقصود ما از این مبحث این نیست که اصل خلقت غرائز را بیهوده تلقی دهیم؛ برای اینکه این غرایز اگر در حال اعتدال و در جای خود مصرف شود، باعث سعادت و کمال است و گرنه موجب خسران و سقوط خواهد شد.

در تاریخ و اخبار مشاهده می کنیم که تمام فجایع و کشتارها و جنگ­ ها بر اثر اعمال غریزه سلطه­ طلبی بوده است. فرد مستبدّ بر اساس فکر و اندیشه استبدادی خود، خواهان ظلم و خیانت بر اشخاص ناتوان و ضعیف می­ باشد و با وجود این گونه غرایز که غالباً آدمی را به فساد و تباهی جامعه سوق می­ دهد، نیازمندی به حاکم ذی­‌صلاح احساس می ­شود؛ حاکمی که غیر از رعایت احکام و اوامر الهی چیز دیگری نمی‌­طلبد. این چنین فرمانروایی خواهان ترقی و نموّ جامعه خواهد بود.

بر این اساس علمای اخلاق قائلند که حبّ جاه و مقام، آخرین صفت از صفات رذیله است که از قلوب صدّیق بر اثر مبارزه با آن زدوده می ­شود.

امام موسی کاظم علیه ­السلام خطر حبّ به ریاست را مانند دو گرگ در میان گلة گوسفندی می ­دانند که شبان آنها در بینشان نیست، در آن حال کشتار و تلفاتی که این دو گرگ به بار خواهند آورد قابل جبران نخواهد بود! ضرر اینها از ریاست بیشتر نیست؛ یعنی هنگامی که ریاست به دست نااهلش می­ افتد بیش از تلفات گرگی است که در میان گله بی­ شبان می­ افتد.

اما مضمون حدیث: «عَن اَبِی الحَسَن علیه­السلام أَنَّهُ ذکر رَجُلاً فَقَال: إِنَّهُ یُحِبُّ الرِّیَاسَة. فَقَال: مَا ذِئبَانِ ضَارِیَانِ فِی غَنَمٍ قَدتَفَرَّقَ رِعَاؤُهَا بِاَضَرَّ فِی دِینِ المُسلِمِ مِنَ الرِّیَاسَة»؛[1] «معمر بن خلاد» نزد امام موسی بن جعفر علیه ­السلام نام مردی را برد و گفت: او ریاست را دوست دارد. حضرت فرمود: بودن دو گرگ درنده در میان گلة گوسفندی که چوپانش حاضر نباشد، زیانبخش­تر از ریاست نسبت به دین مسلمان نیست.



[1] . اصول کافی، ج3، ص405، ح1.