قواعد التفسیر

مبحث هشتم: ترادف‏

ديدگاه های متفاوت در مورد وجود «ترادف»:

در بخش قبل گفته شد که برخی بر این باورند که ترادف در قران و لغت وجود ندارد و برخی معتق بودند در لغت واقع شده اما در قرآن ترادف وجود ندارد. حال ادله و نظر کسانی که بر وجود ترادف قائلند ر ابیان می نماییم.

ج) ترادف هم در لغت و هم در قرآن واقع شده است:[1] در این رابطه دو نگاه وجود دارد؛ یکی نگاه حداقلی و دیگری حداکثری.[2]

در نگاه حداقلی مقصود از وجود ترادف آنست كه دو لفظ یک معناى اصلى داشته باشند، اگر چه معانى زايد و اختصاصى براى هر كدام از الفاظ باشد كه موجب جداسازى و تشخيص آنها از همديگر شود.[3]و به عبارت دیگر دو لفظ مترادف در بن مایه های معنائی با هم یکسانند ولی در ظرافت های معنائی با هم متفاوتند البته به گونه ای که بکارگیری یکی از دو لفظ در جایگاه دیگری بلا مانع باشد[4]؛ مانند لفظ «انسان» و «بشر» که در قرآن براى آدم و فرزندان او به كار رفته است و مترادف هستند ولى به آنان «انسان» گفته مى ‏شود چون با یکديگر انس و الفت دارند يا فراموشكارند[5]، و لفظ «بشر» به آنان گفته شده چون موى بدنشان كم است و پوست و «بشره» آنها هويداست.»[6]

اما در نگاه حداکثری الفاظ مترادف، کاملا برای یک معنی وضع شده است و هیچ تفاوتی بین آنها وجود ندارد. این لغت شناسان برای اثبات نظریه خود اظهار می  نمایند که در بين عرب‏ها قبايل مختلفى بوده‏ كه هر كدام براى معانى مقصود خود لغاتى را وضع نموده اند[7]؛ ازاين‏رو، لغات حِمْيَر، شميم و ... مشهور شده است كه اين وضع قبائل منشأ ترادف و مانند آن شده است، به خصوص در ماه­های حج که موقعیت مناسبی برای تبادل این الفاظ ایجاد می  شده است.

این نکته نیز قابل توجه است که مخافین وجود ترادف در رابطه با منشأ ایجاد لفظ مشترک در لغت همی ن دلیل ـ یعنی کثرت وضع کنندگان ـ را بیان نموده اند[8] اما در رابطه با ترادف آن را رد می  نمایند. اما به نظر می  رسد که اگر این دلیل برای ایجاد لفظ مشترک کافی باشد، بدون شک می تواند برای ایجاد ترادف در لغت نیز، نقش ایفا کند.

بله اگر واضعی برای یک معنی، الفاظ گوناگونی را وضع نماید، شاید[9] بتوان گفت که بر خلاف حكمت قانون وضع[10]‏ عمل نموده است؛ چراکه با وضع اولیه از وضع لفظ دیگر بی نیاز می ­شود؛ بنابراین این وضع ثانوی امری لغو و عبث خواهد بود. برخى مورخان نیز، صريحاً به این دليل اشاره كرده و برخى اصوليين نیز چنین دليلی را نزديک‏تر به واقع، يا آن را دليل غالب دانسته ‏اند.[11]

دلیل دیگر قائلین به ترادف، جواز عطف دو کلمه مترادف در مثل آیه (لِكُلّ جَعَلْنَا مِنكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهَاجًا)[12] بر اساس قاعده ادبی «تأکید بعد از تأکید» است که خود پاسخی در مقابل نظریه قائلین به عدم وجود ترادف می  باشد؛ خليل و سيبويه در این رابطه چنین مطلبی را بیان نموده اند: «إنَّ مَجيئَها فِي الْآيَةِ عَلي هذَا النَّحْوِ لِإِفاَدةِ التَّأْكيدِ بَعدَ التَّأْكيدِ»[13]

قواعد فرعى در باب ترادف[14]

برخى صاحب نظران در اينجا سه قاعده فرعى بيان كرده‏ اند:

1. تا امكان دارد الفاظ قرآن بر عدم ترادف حمل شود، مطلوب است[15]؛ يعنى اصل در معانى لغوى، عدم ترادف است؛ مگر آنكه ترادف اثبات شود؛ مانند (... فَكُلُوهُ هَنِيًا مَّرِيًا)[16]؛ «آن را گوارا (و پاك و) دلچسب بخوريد.»

«هنى‏ء» به معناى هر چيز خالص است؛ ولى «مرى‏ء» به معناى نیکو عاقبت است. اين بهتر از ترادف اين دو لفظ است.[17]

2. دو لفظ مختلف از یک معنی حمل بر تأكيد مى ‏شود[18]؛ يعنى یکى از فوايد ذكر دو لفظ مترادف، تأكيدى است كه در كلام حاصل مى ‏شود؛ مانند (فَسَجَدَ الْمَلٰئكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ‏)[19]

3. معناى حاصل از مجموع دو لفظ مترادف، از یک لفظ حاصل نمى ‏شود[20]؛ يعنى تركيب دو لفظ مترادف، معناى اضافه‏ اى را به وجود مى ‏آورد.

مثال 1: (لا تَرى‏ فيها عِوَجاً وَ لا أَمْتاً )[21]؛ «در آن هيچ كژى (و پستى) و بلندى نمى ‏بينى»

کژى گاهى به صورت انحنا و انحراف كوچك است و گاهى به صورت پستى و بلندى.

مثال 2:(وَلَّوْا مُدْبِرينَ)‏[22]؛ «پشت كرده روى بر مى ‏تابند.»

پشت كردن همراه با روى برتافتن، حالت جديدى را در انسان به تصوير مى ‏كشد.



[1] - قواعد التفسير، ص 460؛ أصول الفقه، مظفر، ج 1، ص 31.

[2] - معجم علوم القرآن، ص 86.

[3] - قواعد التفسير، ج 1، ص 459.

[4] - التحبير في علم التفسير، ص: 94.

[5] - لفظ «انسان» از ريشه «نسى» يا «انس» است؛ المفردات فى غريب القرآن، ماده انس.

[6] - همان، ماده بشر.

[7] - المزهر في علوم اللغة و أنواعها، ج 1، ص 402.

[8] - و لعلّ الاشتراك إنما جاء في اللغات من جرّاء تعدّد الواضعين و تباعد ما بينهم من آفاق و اختلاف أسباب الحاجة إلى الوضع حسب تطوّر العادات و الأعراف المتداولة عند كل قوم. فلمّا تقاربت الأعراف و توحّدت اللغات، و لا سيّما بعد ظهور الإسلام و سلطان لغة القرآن، وجدوا أنفسهم تجاه أمر واقع و هي الأوضاع المتفاوتة الموجبة لاشتراك بعض الألفاظ- امرا لا محيص عنه.

[9] - علت استخدام لفظ «شاید» در این جا به این جهت است که انسان، طبیعتی تنوع گرا دارد و این تنوع گرائی می تواند او را به سمت وضع های مختلف برای یک معنی، سوق دهد.

[10] - التمهيد في علوم القرآن، ج‏5، ص: 46

[11] - أصول الفقه، مظفر، ج 1، ص 32.

[12] - مائده : 48؛ «براى هر كدام از شما شريعت و راه روشنى قرار داديم.»

[13] - الإعجاز القصصي في القرآن، ص 157.

[14] - با اندکی تغییر بر گرفته از کتاب منطق تفسير قرآن، ج‏1، ص 346.

[15] - مقدمه فى أصول التفسير، ص 15؛ الاتقان، ج 4، ص 200؛ قواعد التفسير، ج 1، ص 460.

[16] - نساء، 4.

[17] - الفروق اللغوية، 244، 245؛ قواعد التفسير، ج 1، ص 467.

[18] - المدخل، 236- 238؛ قواعد التفسير، ج 1، ص 469.

[19] - حجر : 30.

[20] - البرهان، ج 2، ص 472- 477؛ الاتقان، ج 4، ص 199، 200؛ قواعد التفسير، ج 1، ص 70.

[21] - طه : 107.

[22] - نمل : 80.