توازن بین نداهای تشریعی و درونی
گفتار دهم(بخش اول)
توازن بین نداهای تشریعی و درونی
آخرین بحث توازن، توازن بین نداهای تشریعی با نداهای درونی است؛ درون بشر دارای نداهایی است که روانشناسان آن را به وجدان تعبیر میکنند. وجدان اخلاقی همان ندای درونی بشر است.
وجدان اخلاقی بر دو قسم است:
1- وجدان اخلاقی فطری
آن ندایی است که در نهاد بشر ریشه دارد و به مدیر و مدبر و معلم نیاز ندارد، مدرسه و کتاب نمیخواهد و خلاصه اینکه آن ندایی که در درون بشر بر منوال طبیعی برخواسته میشود آن را وجدان اخلاقی فطری میگوییم.
2- وجدان اخلاقی تربیتی
هر قوم و ملتی دارای معیار و عقاید، آراء و نظراتی است و بر اساس آن عقاید، عادات و رسوماتی دارد و مردم را بر اساس آن عادات و روشها تربیت میکند. آن جامعهای که چنین عادات و رسومی را دارا هستند وجدان تربیتی داشته و اخلاقشان بر پایة تربیت میباشد؛ مثلاً در ملل و اقوام مسلمان ازدواج با محارم حرام است اما در میان اهل کتاب اشکال ندارد، پس اگر اسلام فاقد این زشتی است به اعتبار این است که جامعه خود را اینچنین تربیت کرد که با محارم ازدواج نکنید، یا اینکه در جامعه اسلامی معاملات ربایی حرام است و کسی که معامله ربوی انجام دهد اخلاق دینی ندارد، اما در بین اهل کتاب این معاملات رایج بوده و هیچ اشکالی بر آن جاری نیست.
بنابراین کسی که اخلاق دینی ندارد فاقد وجدان تربیتی است.
قرآن کریم وجدان اخلاقی فطری را در ضمن چند آیه اثبات میکند:
آیة اول: بیداری وجدان در نفس انسان
«وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها»؛[1] «و قسم به جان آدمى و آن كس كه آن را (آفريده و) منظّم ساخته»، همان انسانى كه عصاره عالم خلقت، و چكيده جهان ملك و ملكوت، و گل سرسبد عالم آفرينش است. اين خلقت بديع كه مملو از شگفتيها و اسرار است آن قدر اهميت دارد كه خداوند به خودش و خالق آن يك جا قسم ياد كرده!
مراد از «نفس» در این آیه شریفه میتواند روح و جسم و یا هر دو باشد، چرا كه شگفتيهاى قدرت خداوند، هم در جسم است و هم در جان؛ اما از آنجا که «نفس» در اينجا به صورت نكره ذكر شده، مىتواند اشاره به عظمت و اهميت نفس آدمى باشد، عظمتى ما فوق تصور و آميخته با ابهام كه آن را به صورت يك موجود ناشناخته معرفى مىكند، همانگونه كه بعضى از بزرگترین دانشمندان امروز از انسان به همين عنوان تعبير كرده، و انسان را «موجود ناشناخته» ناميدهاند.
روح انسان دارای ندای درونی است، زشتی را میفهمد، پاکی را میداند، اگر انسان کاری کند خودش میداند که این کار زشت است یا زشت نیست! «وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ»[2]؛ «و نه سوگند آرم به نهاد (به روان) سرزنشگر». «لا» در این آیه یا زائده است یا نافیه، و در هر دو صورت هدف آن است که بگويد اين موضوع به قدرى مهم است كه به آن سوگند ياد نمىكنم (مثل اينكه گاهى مردم به يكديگر مىگويند به جان تو قسم ياد نمىكنم كه برتر از سوگند است).
حقيقت اين است كه يكى از دلائل وجود «معاد» وجود «محكمه وجدان» در درون جان انسان است كه به هنگام انجام كار نيك روح آدمى را مملو از شادى و نشاط مىكند، و از اين طريق به او پاداش مىدهد، و به هنگام انجام كار زشت يا ارتكاب جنايت، روح او را سخت در فشار قرار داده و مجازات و شكنجه مىكند، به حدى كه گاه براى نجات از عذابِ وجدان اقدام به خودكشى مىكند.
يعنى در واقع وجدان حكم اعدام او را صادر كرده، و به دست خودش اجرا مىكند! بازتاب «نفس لوامه» در وجود انسانها بسيار وسيع و گسترده، و از هر نظر قابل دقت و مطالعه است.
وقتى «عالم صغير» يعنى وجود انسان در دل خود محكمه و دادگاه كوچكى دارد، چگونه «عالم كبير» با آن عظمتش محكمه عدل عظيمى نخواهد داشت؟ و از اينجا است كه ما از وجود «وجدان اخلاقى» پى به وجود «رستاخيز و قيامت» مىبريم.
نفس لوامه همان وجدان اخلاقی فطری است که در درون هر فرد است و هر انسانی دارای این ندای درونی است. تعبیر ما این است که این وجدان، تازیانههای نامرئی و ناپیدا است که بر فرق انسان میکوبد.
آیة دوم: بیداری وجدان بتپرستان
«قالُوا أَ أَنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنا يا إِبْراهِيمُ»[3]، نخستين سؤالى كه از ابراهيم كردند اين بود که گفتند: تويى كه اين كار را با خدايان ما كردهاى اى ابراهيم؟! آنها حتى حاضر نبودند بگويند تو خدايان ما را شكستهاى و قطعه قطعه كردهاى، بلكه تنها گفتند: تو اين كار را با خدايان ما كردى؟
ابراهيم آن چنان جوابى گفت كه آنها را سخت در محاصره قرار داد، محاصرهاى كه قدرت بر نجات از آن نداشتند. ابراهيم گفت: بلكه اين كار را اين بت بزرگ آنها كرده! از آنها سؤال كنيد اگر سخن مىگويند! «قالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ كانُوا يَنْطِقُونَ»،[4] اصول جرمشناسى مىگويد متهم كسى است كه آثار جرم را همراه دارد و در اينجا آثار جرم در دست بت بزرگ است.
ابراهيم به طور قطع اين عمل را به بت بزرگ نسبت داد، ولى تمام قرائن شهادت مىداد كه او قصد جدى از اين سخن ندارد، بلكه مىخواسته است عقائد مسلّم بتپرستان را كه خرافى و بىاساس بوده است به رخ آنها بكشد، و وجدان فطری آنها را بیدار سازد و به آنها بفهماند كه اين سنگ و چوبهاى بىجان آن قدر بىعرضهاند كه حتى نمىتوانند يك جمله سخن بگويند و از عبادت كنندگانشان يارى بطلبند، تا چه رسد كه بخواهند به حل مشكلات آنها بپردازند!
نظير اين تعبير در سخنان روزمره ما فراوان است كه براى ابطال گفتار طرف، مسلّمات او را به صورت امر يا اِخبار و يا استفهام در برابرش مىگذاريم تا محكوم شود و اين به هيچ وجه دروغ نيست، دروغ آن است كه قرينهاى همراه نداشته باشد.
سخنان ابراهيم، بتپرستان را تكان داد، وجدان خفتة آنها را بيدار كرد و همچون طوفانى كه خاكسترهاى فراوان را از روى شعلههاى آتش برگيرد و فروغ آن را آشكار سازد، فطرت توحيدى آنها را از پشت پردههاى تعصب و جهل و غرور آشكار ساخت و در يك لحظه كوتاه و زودگذر از اين خواب عميق و مرگزا بيدار شدند، چنان كه قرآن مىفرمايد: «آنها به وجدان و فطرتشان بازگشتند و به خود گفتند حقا كه شما ظالم و ستمگريد»؛ «فَرَجَعُوا إِلى أَنْفُسِهِمْ فَقالُوا إِنَّكُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ»؛[5] هم به خويشتن ظلم و ستم كرديد و هم بر جامعهاى كه به آن تعلق داريد و هم به ساحت مقدس پروردگار بخشنده نعمتها. این «فرجعوا» همان وجدان است.
آیة سوم: بیداری وجدان زلیخا
زلیخا، حضرت یوسف را به سوء قصد به عزیز مصر متهم کرد و او را به زندان انداخت. بعد هم با خودش گفت: یوسف که کاری نکرد! محفل شیطانی را من آماده کرده بودم. دائماً وجدانش او را سرزنش میکرد که چرا انسان پاکدامن و شریفی را زندانی کرده است! و سرانجام به دروغ خود اقرار کرد و تصمیم گرفت که حضرت یوسف را از زندان آزاد کند.
یوسف هم قبول نکرد که از زندان آزاد شود تا اینکه معلوم گردد که در قصر عزیز مصر دستهایی که بریده شد به چه علت بود؟ او مىخواست نخست درباره علت زندانى شدنش تحقيق شود و بىگناهى و پاكدامنيش كاملا به ثبوت برسد، و پس از تبرئه سر بلند آزاد گردد.
جریان را به شاه گفتند و پیشنهاد حضرت یوسف را هم برای او بیان داشتند. شاه هم فوراً به سراغ زنانى كه در اين ماجرا شركت داشتند فرستاد و آنها را احضار كرد، رو به سوى آنها كرد و گفت: بگوئيد ببينم در آن هنگام كه شما تقاضاى كامجويى از يوسف كرديد جريان كار شما چه بود؟! «قالَ ما خَطْبُكُنَّ إِذْ راوَدْتُنَّ يُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ»،[6] راست بگوئيد، حقيقت را آشكار كنيد، آيا هيچ عيب و تقصير و گناهى در او سراغ داريد؟!
در اينجا وجدانهاى خفتة آنها يك مرتبه در برابر اين سؤال بيدار شد و همگى به پاكى يوسف گواهى دادند و گفتند: منزه است خداوند ما هيچ عيب و گناهى در يوسف سراغ نداريم.
زلیخا كه در اينجا حاضر بود و به دقت به سخنان سلطان و زنان مصر گوش مىداد بىآنكه كسى سؤالى از او كند قدرت سكوت در خود نديد، احساس كرد موقع آن فرا رسيده است كه سالها شرمندگى وجدان را با شهادت قاطعش به پاكى يوسف و گنهكارى خويش جبران كند، به خصوص اينكه او بزرگوارى بىنظير يوسف را از پيامى كه براى شاه فرستاده بود درك كرد كه در پيامش كمترين سخنى از وى به ميان نياورده و تنها از زنان مصر به طور سر بسته سخن گفته است.
يك مرتبه گويى انفجارى در درونش رخ داد فرياد زد: «الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقينَ»[7]؛ «الان حق آشكار شد، من پيشنهاد كامجويى به او كردم او راستگو است» و من اگر سخنى درباره او گفتم دروغ بوده است دروغ![8]