گفتار هفتم(بخش دوم)

بی ­عفتی در آخرالزمان

در جامعة امروز، حرف­های نادرست بجای حرف­های درست قرار گرفته­اند. یکی از علائم آخرالزمان این است که حیا و عفت از چشم مردم دور شده و وقتی عفت و ایمان بیرون رفت گمراهی جای آن‌ها را می­گیرد.

روایتی را از حضرت علی نقل می­کنیم که جالب توجه است: «قَالَ أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ‏ يَأْتِي‏ عَلَى النَّاسِ‏ زَمَانٌ... فَعِنْدَ ذَلِكَ يَكُونُ السُّلْطَانُ بِمَشُورَةِ الْإِمَاءِ وَ إِمَارَةِ الصِّبْيَانِ‏ وَ تَدْبِيرِ الْخِصْيَانِ»[1]؛ در آخرالزمان فرزندسالاری در خانواده­ها حاکم شده و اختیار از دست پدر و مادر خارج می­شود و به دست فرزندان می­افتد. بی­احترامی به والدین یعنی زیر پا گذاشتن عفت.

قرآن کریم هم می­فرماید: «اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لا تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُم‏»[2]؛ «چه براى آن‌ها استغفار كنى، و چه نكنى، (حتّى) اگر هفتاد بار براى آن‌ها استغفار كنى، هرگز خدا آن‌ها را نمى‏آمرزد!» بی­عفتی و بی­ایمانی به حدّی می­رسد که اگر پیامبر هم هفتاد بار برای کسی استغفار کند، خدا او را نمی‌بخشد.

انسان در سقوط به حدّى مى‏رسد كه هيچ چيز نجاتش نمى‏دهد، مثل بيمارى كه اگر روح از او جدا شود، تلاش همه‏ى پزشكان اثرى ندارد و تا خودِ انسان دگرگون نشود و انقلابى در درون نيابد، دعاى پيامبر نيز كارساز نيست و آمرزیده نخواهد شد: «فَلَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ».[3]

وضعیت جامعة کنونی نیز این چنین است، برنامه­های زندگی به گونه­ای است که فرزندان به راحتی به گمراهی کشیده می­شوند. با اینکه دستگاه­های حکومتی اعم از صدا و سیما و دیگر ارگان­ها تلاش می­کنند، با وجود عیوبی که موجود است اما واقعاً کارهای خوبی شده و برنامه­های جالب و آموزنده­ای دارند، اما بحث ما این است که بی­عفتی آنقدر زیاد شده که این برنامه­ها اثر ندارد و باید اندیشه کرد و راه حل­های بهتری را بکار گرفت.

زیبایی عفاف در گرو فطرت

زیبایی­های فکری بشر در گرو فطرت است و وقتی عفت از فطرت جدا شد زیبایی خود را از دست می­دهد. در روایات است که انسان بی­عفت زیبا نیست، گر چه خودش را زیبا ببیند. پس یکی از رابطه­های موازنۀ عشق و ایمان، رابطة خودآگاهانه مؤمن است که اگر این را به انسان بدهند، انسان هرگز گناه نمی­کند.

عفّت «میرداماد»

یک روز ناصرالدین شاه قاجار می­خواست طلبه­ها را آزمایش کند که آیا عفت دارند یا نه؟! لذا دخترش را آماده کرد و گفت: شبانه به مدرسه اصفهان برو و خودت را به طلاب نشان بده! دختر هم همین کار را کرد. جناب «میرداماد» یکی از طلبه­های همان مدرسه بود و حجره­اش کنار درب مدرسه بود. در تاریکی شب که مشغول مطالعه بود صدای ناله­ای را از پشت حجره شنید که از سرما به خود می­لرزید. وقتی بیرون رفت دختری را دید که قسمتی از لباسش پاره پاره شده و تقاضای کمک دارد. دختر شاه تا او را دید گفت: پدرم مرا از منزل بیرون کرده و در اینجا غریب هستم، اجازه بده امشب را در مدرسه بخوابم! میرداماد گفت: اینجا جای خانم­ها نیست! اما دختر اصرار کرد، چرا که از طرف پدر مأمور بود که حتماً طلبه­ها را اغفال کند.

میرداماد هم دلش به حال دختر بیچاره سوخت و گفت: به شرط اینکه داخل حجره بروی تا کسی متوجّه حضور تو نشود. دختر هم بلافاصله به اتاق رفت و میرداماد هم در گوشة همان اتاق مشغول مطالعه شد، اما غریزه هر لحظه بر او فشار می­آورد و از آن طرف دختر هم خودش را تکان می­داد تا او را تحریک کند. میرداماد به خودش آمد و برای مقابله با غریزه، یکی از انگشتانش را به چراغ مطالعه که مشعل کوچکی بود نزدیک کرد، و تا صبح تمام انگشتانش را سوزاند و با خود می­گفت که آتش قیامت سخت­تر از این آتش است.

صبح که برای درس از حجره بیرون رفت، دختر هم به طوری کسی او را نبیند از مدرسه بیرون رفت و داستان را برای پدرش ناصرالدین شاه تعریف کرد. شاه فوراً پزشکان را فرستاد و میرداماد را آوردند و تازه فهمیدند که این دامی بود که شاه برای طلبه­ها انداخته بود تا آن‌ها آزمایش کند. شاه هم به عفت بالای میرداماد دخترش را به عقد او درآورد و او ملقّب به میرداماد شد.

عفت آن است که عروج کند و لذا در بعضی از روایات عفت را به معراج تعبیر می­کنند؛ یعنی عفت معراج انسان است.

 



[1]. بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏52، ص278.

[2]. سوره توبه، آیه80.

[3]. تفسیر نور، ج5، ص114.