توازن عملی

گفتار سوم (بخش دوم)

شرور نفسانی و درمان­نگری

مطلب چهارم: درمان اقسام شرور

 در درمان نگری دو بحث داریم:

بحث اول: هر کجا خدا شرور را آفرید، درمان را هم آفرید.

روایتی نقل شده از حضرت امیرالمؤمنین که به رسول خدا عرض کرد: «قِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ نَتَدَاوَى؟ قَالَ نَعَمْ، مَا أَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى مِنْ دَاءٍ إِلَّا وَ قَدْ أَنْزَلَ مَعَهُ دَوَاءً؛[1] آیا ما درمان داریم؟ پیامبر فرمود: بله، هیچ دردی را خدا نازل نکرد مگر اینکه دارو را هم به همراه آن درد نازل فرمود...».

جوان گناهکار و پیام خداوند

روایتی در کتاب «خزينة الجواهر» نقل شده که روزی حضرت موسی برای عبادت به کوه طور می­رفت که جوانی را دید. آن جوان به حضرت موسی گفت: ای موسی! وقتی به مناجات می­روی پیام مرا به او برسان و بگو فلان بنده­ات می­گوید که من ربوبیت تو را نمی­خواهم، و اگر رزّاق من تو هستی، رزق مرا

مفرست، و من از بندگی تو ننگ دارم و هرگز به خداوندی تو اقرار نمی­کنم.

موسی از او آزرده شد و روی برگردانید و برای مناجات به کوه طور آمد و بعد از عبادت و دعا، موقع برگشتن، خطاب آمد که ای موسی! چرا ادای امانت نمی­کنی؟ عرض کرد: پروردگارا! شرم دارم که سخنان آشفتة آن جوان را عرض کنم، خطاب رسید: چاره­ای جز اداء و تبلیغ آن نیست چون «وَ مَا عَلَی الرَّسُولِ إلاَّ البَلاغ»[2] پس موسی آنچه را که شنیده بود به عرض رسانید.

حق تعالی فرمود: ای موسی! بندة مرا بگو که اگر تو ربوبیت مرا نمی­خواهی من عبودیت تو را می­خواهم و اگر تو رزّاقیت مرا نمی­پسندی من رزق تو را صبح و شام می­رسانم، و اگر تو از خداوندی من ننگ داری من از بنده بودن تو ننگ ندارم، و اگر تو مرا نمی­خواهی من تو را می­خواهم تا تو بدانی که تو توئی و من منم.

پس چون موسی از مناجات برگشت، آن جوان بر سر راه او نشسته بود، گفت: ای موسی! پیام مرا رساندی؟ فرمود: رساندم. عرض کرد: در جواب چه گفت؟ موسی آنچه را که از حق تعالی شنیده بود به او گفت. آن جوان گفت: معبودی که در برابر بدی نیکوئی کند و در مقابل جفا وفا نماید، ترک عبادت او را کردن از عقل و مروّت دور است. پس به موسی عرض کرد که ایمان را به من عرضه بدار؛ و چون کلمة توحید را بر زبان جاری کرد آهی کشید و همان دم جان به حق تسلیم کرد.[3]

با همین لفظ، موسی آن جوان را مداوا کرد که این بهترین داروست، و این چنین است حال بندگان با انصاف که بعد از اینکه به جرم و عصیان خود ملتفت شد، از کثرت خجالت و شرمندگی می­میرد.

صاحب کتاب «خزينة الجواهر» می­نویسد: «این که در آیة «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ»[4] خطابِ «آمنوا» دارد برای چیست؟ عده زیادی نوشته­اند که این شیوه، همان درمان­نگری خداست که مؤمن احساس کند که خدا او را صدا می­زند و لذا لذت ندای الهی آنقدر شیرین است که سختی­های تکلیف و مشقّت و رنج عبادت را از بین می­برد. پس درمان وجود دارد.[5]

بحث دوم: حال که ثابت شد درمان هست، چرا بشر خود را درمان نمی­کند؟

عدم درمان برای دو جهت است:

جهت اول: آماده­سازی اسباب گناه

جهت اول آن است که اسباب گناه را فراهم می­سازد. امام علی فرمود: «من کثر فکره فی المعاصی دعته الی‌ها؛[6] هر که فکر او در گناهان بسیار باشد، گناهانش او را بسوی خود می­خوانند». مراد این است که آدمی نباید مدام در فکر و خیال منکرات باشد و خود را مشغول آن‌ها سازد؛ زیرا فکر و خیال زیاد در معاصی، باعث میل و رغبت به آن‌ها می­شود و چه بسا به حدّی

رسد که مرتکب آن‌ها گردد.

جهت دوم: نابودی اسباب معنویت

جهت دوم عاملِ سبب سوزی است؛ یعنی زمینه­های معنوی را که در وجودش است، همه را از بین می­برد، «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَريد»؛[7] «ما انسان را آفريديم و وسوسه‏هاى نفس او را مى‏دانيم، و ما به او از رگ قلبش نزديكتريم!» در این آیة شریفه، هم سبب سوزی هست و هم سبب سازی و منظور در اينجا اين است كه وقتى خداوند از خطورات قلبى آن‌ها و وسوسه‏هاى زودگذرى كه از فكر آن‌ها مى‏گذرد آگاه است، مسلماً از تمام عقائد و اعمال و گفتار آن‌ها با خبر مى‏باشد، و حساب همه را براى روز حساب نگه مى‏دارد.

آرى او خالق است، و خلقتش دائم و مستمر، و ما در جميع حالات وابسته به وجود او هستيم، با اين حال چگونه ممكن است او از ظاهر و باطن ما بي­خبر باشد؟! و چه تعبير جالب و تكان دهنده‏اى دارد، حيات جسمانى ما وابسته به رگى است كه خون را به طور مرتب از يك سو وارد قلب و از يك سو خارج كرده به تمام اعضا مى‏رساند كه اگر يك لحظه در عمل آن وقفه رخ دهد فورا مرگ به سراغ انسان مى‏آيد. خداوند از رگ قلب ما نيز به ما نزدیک‌تر است.

اين همان است كه در جاى ديگر مى‏فرماید: «وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ وَ أَنَّهُ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ»[8]؛ «بدانيد خداوند بين انسان و قلب او حائل مى‏شود، و همه شما نزد او در قيامت جمع خواهيد شد».

با اين احاطة علمىِ خداوند، و بودن ما در قبضة قدرت او، تكليف ما روشن است، نه افعال و گفتار ما از او پنهان است، و نه انديشه‏ها و نيات، و حتى وسوسه‏هايى كه از قلب ما مى‏گذرد. توجه به اين واقعيت انسان را بيدار مى‏كند، و به مسئوليت سنگين و پرونده دقيق او در دادگاه عدل الهى آشنا مى‏سازد، و از انسان بي­خبر و بى­تفاوت، موجودى هوشيار و سر به راه و متعهد و با تقوا به وجود مى‏آورد.

در حديثى آمده است كه روزى «ابو حنيفه» خدمت امام صادق عرض كرد: «من فرزندت «موسى» را ديدم كه نماز مى‏خواند و مردم از جلوى او عبور مى‏كردند و آن‌ها را نهى نمى‏كرد، در حالى كه اينكار مطلوب نيست!» امام صادق فرمود: فرزندم موسى را صدا بزنيد! ایشان را صدا كردند، امام صادق سخن ابو حنيفه را براى فرزندش موسى ابن جعفر تكرار فرمود. در جواب عرض كرد: «اى پدر! ان الذى كنت اصلى له كان اقرب الى منهم، يقول اللَّه عز و جل وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ!»؛ كسى كه من براى او نماز مى‏خواندم از آنها به من نزدیک‌تر بود، چنان كه خداوند متعال مى‏فرمايد: ما به انسان از رگ قلب او نزديك­تريم.

امام صادق او را در آغوش گرفت، و فرمود: «بابیانت و امى يا مستودع الاسرار؛ پدر و مادرم به فدايت باد، اى كسى كه اسرار الهى در قلبت به وديعت نهاده شده است».[9]



[1]. الجعفریات (الأشعثيات)، ص168.

[2]. سوره مائده، آیه99.

[3]. خزینة الجواهر فی زینة المنابر، ج1، ص273.

[4]. سوره بقره، آیه183.

[5]. در «مجمع البیان» از حضرت صادق روایت نموده است که در خصوص آیة >يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ< فرموده است: «إنَّ لَذَّةَ النِّداء اَزالَ تَعَبَ العِبادَةَ وَ العَناء»؛ یعنی لذّت نداءِ حق سبحانه و تعالی مکلّفین را، مشقت و رنج عبادت را از آنها زایل نموده و برداشته است، (مجمع البیان، ج2، ص199). برگرفته از کتاب «خزینة الجواهر فی زینة المنابر»، ج1، ص597.

[6] . شرح آقا جمال خوانساری بر غررالحکم و دررالحکم، ج5، ص321.

[7]. سوره ق، آیه16.

[8]. سوره انفال، آیه24.

[9]. نورالثقلین، ج5، ص108؛ تفسیر نمونه، ج22، ص245و246.