عقل لاهوتی از دیدگاه علامه طباطبائی(ره)
توازن عملی
گفتار اول (بخش دوم)
عقل لاهوتی از دیدگاه علامه طباطبائی(ره)
عقل لاهوتی در مقابل عقل ظاهری، همان تفکر انسان در کیفیت خلقت و درک باطن آسمان و زمین است. علامه طباطبایی(ره) میفرماید: عقلِ لاهوتی یکی از مقیاسهای خداوند است. خدای متعال درک و عقل لاهوتی را به من عنایت نمود تا آن چیزهایی را که عقل ظاهری من درک نمیکند باور کنم و بدانم که اینها وجود دارند.
بعد میفرماید: متأسفانه عقلهای لاهوتیِ بشر زیر چتر گناه محو شده است. خوانندگان عزیز! گناه عامل از بین بردن عقل لاهوتی است.
علامه(ره) در ذیل آیة «أَ وَ لَمْ يَتَفَكَّرُوا في أَنْفُسِهِمْ ما خَلَقَ اللَّهُ
السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما إِلاَّ بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمًّى ...»[1]
این مطلب را میفرماید که مراد از حق بودن خلقت آسمانها و زمين، و آنچه بين آن دو است، و خلاصه حق بودن همه عوالم محسوس اين است كه: خلقت آن عبث و بىنتيجه نبوده، كه موجود شود و بعد معدوم گردد، و دوباره موجود گشته و سپس معدوم شود، بدون اينكه غرضى و هدفى از آن منظور باشد، پس خداى تعالى اگر عالم را خلق كرده به خاطر غايت و نتيجهاى بوده كه بر خلقت آن مترتب شده است.
ممكن است گفته شود غايت و نتيجه خلقت هر جزء از عالم جزئى ديگر است، كه بعد از آن موجود مىشود، مانند فرزند كه بعد از پدر به وجود مىآيد، پس هر موجودی که در آینده میآید نتیجة موجود قبل از خودش است.
ليكن اين حرف صحيح نيست، چون سراپاى عالم با همه اجزايش دائم الوجود نيست بلكه همه آن فانى و هالك است و قهرا بايد نتيجه و هدفى از خلقت آن در بين باشد، كه آن نتيجه بعد از فناى آن هويدا مىشود. به همين جهت مىبينيم كه جملة: «خلق نكرد آسمانها و زمين و ما بين آن دو را مگر به حق» را به جملة: «و سرآمدی معین» مقید نمود.
پس معلوم مىشود هستى عالم تا مدتى معين است. بنابراين استفهام در آيه، براى تعجب بوده و تعبير به تفكر در نفوس، از باب به كار بردن كنايه خواهد بود و معناى آن اين است كه: آيا چندان فراغت خاطر ندارند كه در اين مساله بينديشند و آن را در ذهن خود بياورند؟ ای کاش این تشویش خاطر از بین میرفت! ای کاش این تلاش برای زندگی از بین میرفت! و ای کاش این همه غریزه از بین میرفت و خود را در محضر دائم الوجود میدیدند و آنگاه در محضر دائم الوجود به یک سری معیارهای خلقت میرسیدند، آن وقت پی میبردند که معیارهای خلقت چقدر عظیم است!
گويا كفار از بس سرگرم امور دنيا هستند و براى آن تلاش نموده و فكرشان پريشان است كه خود را هم فراموش كردهاند و در صورتى كه خود را در ذهن حاضر سازند، در حقيقت در خويشتن خود قرار گرفتهاند، آن زمان است که تفکرشان یک تفکر متمرکز بوده و فكرشان پراكنده و متفرق نخواهد بود. پس از آن فکر ايشان
را به سوى حق هدايت و به واقع امر ارشاد مىكند.[2]